تبليغاتX
ماه آبی
برای ثبت ...
اینجا شده غم نامه. واقعیتش اینه که خیلی وقته نخندیدم.

خوب نیستم. میخوام بنویسم اینجا که تاریخش بمونه.

خوب نیستم. یک جنگ اعصاب خیلی بزرگ داشتم و احتمالن ادامه خواهد داشت...

دل شکسته ام.بدجور دلشکسته ام. یک ساعت بی وقفه گریه کردم قرآن به بغل. التماس خدا کردم با من حرف بزنه.

تنها موندم. خیلی زیاد. و احتمالن آواره هم میشم. 

کاش همه چیز درست بشه خدا...

اندازه ی دل شکستگی و تنهایی من رو فقط تویی که میدونی..

فقط تویی که این روزها با منی..

نوشته شده توسط آ_عامری در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 17:58 | لینک ثابت |


خدا بشه مرحم ِ دردهات... خدا بشه پناهت وقتی از همه ی دنیا رو بر میگردونی...

خدا دل ِ شکسته ات رو درست کنه و تحویلت بده...

خدا اشکهات رو پاک کنه...

خدا دلت رو آروم بکنه...

خدا بشه همه ی امیدت.. فکرت عشقت... پناهت...

نوشته شده توسط آ_عامری در شنبه نهم خرداد 1388 ساعت 19:50 | لینک ثابت |


هی راه بری روی زمین ِ خدا... هی بهش بگی دیدی خدا؟ دیدی چقدر تنها و غریب موندم روی زمین؟..

نوشته شده توسط آ_عامری در شنبه نهم خرداد 1388 ساعت 19:48 | لینک ثابت |


اینجوری بود که رابطه ی من و خدا عوض شد...

من تنها تر شدم.. روی زمین.. فقط من موندم و خدا...

اینطوری شد که...

اینطوری شد که عاشق تر شدم ...

نوشته شده توسط آ_عامری در شنبه نهم خرداد 1388 ساعت 19:48 | لینک ثابت |


امشب هوا بارونی ه... امشب تو همینجایی... همین حوالی... بوی خاک ِ نم خورده نوید ِ اومدنت رو میده...

نوشته شده توسط آ_عامری در شنبه نهم خرداد 1388 ساعت 0:54 | لینک ثابت |

....
داشتیم؟ من برسم به شما و بغضم سنگین تر بشه؟ ...

نوشته شده توسط آ_عامری در دوشنبه چهارم خرداد 1388 ساعت 23:37 | لینک ثابت |

.
من این روزها از همیشه عاشقترم...
نوشته شده توسط آ_عامری در شنبه دوم خرداد 1388 ساعت 2:14 | لینک ثابت |

حکایت ِ این روزهای من
من لیلی ام...

نوشته شده توسط آ_عامری در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 ساعت 15:14 | لینک ثابت |


عشق ِ که باعث میشه صبور باشم... ببخشم... امیدوار باشم..
نوشته شده توسط آ_عامری در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 ساعت 20:37 | لینک ثابت |


فقط تویی که وقتی کبودی ِ روی دستم رو میبینی بغض میکنی و نمیگی که این مال پاره شدن مویرگ های دستمه و خونی ه که زیر پوستم جمع شده و خوب میشه... فقط من میدونم که این یعنی عشق... که من مدام غصه ی کبودی ِ روی دستم رو بخورم و بدونم یکی هست که برای درد به این کوچیکی بغض میکنه برام و نگرانم میشه...

فقط تویی که میدونی ...

نوشته شده توسط آ_عامری در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 ساعت 20:17 | لینک ثابت |