
بی حس ام. بی حس . بی هیچ اشکی حتی. هیچ سوز ِ دلی ...هیچ.
من این روزها هیچ ام خدا... نه صدایی نه نوایی.. هیچی نمی پیچه توی گوشم...
دیگه حتی یه نت روی زمین نیست که دلمو بلرزونه و اشک بیاره به چشم هام...
اربعین گذشت و من حتی یک قطره هم اشک نریختم. حتی توی فکرم نبود که اربعینه. چون فکری ندارم...
من نیستم خدا. نمیدونم خودم رو کجا جا گذاشتم. توی کدوم خاطره ی قشنگ رفتم و موندم و بیرون نیومدم که از این روها فرار کنم...
من کجام؟ اشک هام کجان؟ حس هام کجان؟ چرا من دلم تنگ نمیشه دیگه... میشه میشه .... دارم دروغ میگم... به خودم. دارم خودم رو میکشم... توی وجودم. حرفهامو حس هامو آرزوهامو اشک هامو...
من نیستم خدا... خیلی وقته نیستم
* چند وقتیه که از خودم فراریم... خدا
نيستم...
.
بي حس ام... بي روحم انگار... فقط پياپي روزها شب مي شوند و شب ها روز...
من گمم...
.
من بدون ِ حس هايم، آرزوهايم... هيچم.
...
اين روزها با تو هم حرف نميزنم خداي خوب...
گريه هم نميكنم...
سنگ شده ام؟