حکایت ِ این روزهای من
من لیلی ام...
نوشته شده توسط آ_عامری در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 ساعت 15:14 |
لینک ثابت |
عشق ِ که باعث میشه صبور باشم... ببخشم... امیدوار باشم..
نوشته شده توسط آ_عامری در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 ساعت 20:37 |
لینک ثابت |
فقط تویی که وقتی کبودی ِ روی دستم رو میبینی بغض میکنی و نمیگی که این مال پاره شدن مویرگ های دستمه و خونی ه که زیر پوستم جمع شده و خوب میشه... فقط من میدونم که این یعنی عشق... که من مدام غصه ی کبودی ِ روی دستم رو بخورم و بدونم یکی هست که برای درد به این کوچیکی بغض میکنه برام و نگرانم میشه...
فقط تویی که میدونی ...
نوشته شده توسط آ_عامری در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 ساعت 20:17 |
لینک ثابت |
من/
این روزها میگذره... منم میگذرونمشون...
گاهی خوبم. گاهی بد... گاهی نا امید میشم حتی... خیلی وقتها هم امیدوارم...
این حس ها و حال و هواهای متغیر رو دوست ندارم...
دلم آروم و قرار نداره...هرجا که باشم دلم اونجا نیست...شدم مثل یه پرنده که بالهاش رو کندن...به زور میره روی پاهاش... دنبال بالهاش میگرده...
...
نوشته شده توسط آ_عامری در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت 21:58 |
لینک ثابت |
خدای ِ من... خدای من...
تو که شاهدی.... تو که میبینی...
من میدونم بدم... من اصلن شک دارم که کی خوب هست و کی بد... من چه بدونم که کی عبادتش و ادعاهاش درست هست یا نه...
فقط تورو به زهرا شاهد باش ببین چطور من دارم زجر میکشم...ببین چطور بدنمن امشب لرزید...
تو برس به فریادم
نوشته شده توسط آ_عامری در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ساعت 23:11 |
لینک ثابت |
............
منکه صبوری میکنم... منکه گلایه نمیکنم...
خدایا تورو به علی ... تورو به حسین...
نوشته شده توسط آ_عامری در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 ساعت 22:10 |
لینک ثابت |
..
خدایا تو رو به علی... تو رو به علی...
قسمت میدم...
نوشته شده توسط آ_عامری در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 ساعت 22:5 |
لینک ثابت |
اگر تو نباشی...
اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند
و ابرهای مهربان هم نمی توانند
غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند
اگر تو نباشی...
چه خواب باشم و چه بیدار
حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده در گوشه خیابانی دراز
خیابانی که پای هیچ عاشقی به ان باز نشده است
اگر تو نباشی...
چه در کنار پنجره بایستم
چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم
اشتیاقی برای دیدن افتاب ندارم
دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم
حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم...
دوستت دارم...
نوشته شده توسط آ_عامری در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 21:6 |
لینک ثابت |
خدا ی من..
راضی ام به رضای تو...
جان به لب شده ام ولی راضی ام به رضای تو...
...
پیش ازین... یعنی خیلی قبل... یعنی قبل از ... خیلی وقت ِ پیش خب...
...
دلم آرام است با یاد ِ خدا...
.
این روزها با تمام خستگی ها و غم و اندوهی که میریزد به جانم خوبم...
نوشته شده توسط آ_عامری در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 12:8 |
لینک ثابت |
همین
خیلی خسته ام...
از این حال و هوای دوگانه ام... خوب و بد شدنم...
خسته ام از فکر و خیال... از ترس های لحظه ای ... از چیزهای بدی که هرروز میفهمم و انگار یه آسمان آب سرد ریخته میشود روی جانم...
خسته ام خدا... دل ِ بیچاره ام نمیدونه به کدوم ساز من برقصه...
خوش حال باشه غمگین باشه درد داشته باشه بشکنه بسوزه آتیش بگیره امیدوار باشه...
میدونم حواست بهم هست...
نمیدونم چی میشه..
ولی میدونم حواست بهم هست...
...
این وقتهایی رو که میدونم بدون ِ گناه یا خطا و اشتباه دارم زجر میکشم رو دوست دارم...
مطمئن هستم این یه امتحان ِ
من دارم خیلی سعی میکنم تا صبور باشم..
...
روح ام خیلی خسته است...
خیلی زیاد...
...
کی میخواد این روزهای سخت ِ مدام ِ زندگی ِ من تموم بشه؟ نمیدونم...
...
اگر اینجا رو میخونید دعایتان برسد.
...
همین.
نوشته شده توسط آ_عامری در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 ساعت 0:4 |
لینک ثابت |
قسم ات میدم به دل ِ شکسته ام...
قسم ات میدم به اشکها ی از سر ِ سوز ِ دلم
قسم ات میدم به بزرگیت...
خدایا...
نوشته شده توسط آ_عامری در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 ساعت 21:50 |
لینک ثابت |